|
|
|
|
|
بی تو
بی تو مهتاب شبی من از آن کوچه گذشتم وای به چه حالی من از آن کوچه گذشتم همهّ دور و برم هاله اندوه و غم و تشویش به چه حالی ، دل خسته و گریان و پریش یاد ایام گذر کرد در فکر و خیالم در و دیوار بنالید به حالم کوچه غریب و در و دیوار غریب زین عشقت در دلم افتاد نهیب وای بر من و دل ، ایام رفته از دست وای بر من ، بی ساغر و می شده ام مست مست از عشق جانسوز دلبری آنکه مرا بود به سر تاج افسری کبوتر خیالم بی تو در هوای کوچه پر زد در خاطرات گم شده نا امیدانه سر زد یاد آمد چه بر من گذشته است کنون که زورق امیدم به گِل نشسته است نفرین بر روز و روزگار نفرین بر زمانه بی کردگار داد بر باد آنچه به خرمن داشتم برد از یاد آنچه را دوست می داشتم کوچه سراسر اوهام و توهم در پیچ و خم کوچه شدم گم نور مهتابی نیست به راهم شود چراغ هیچ رهگذری دیگر نگیرد از من سراغ صدایم نمی شنود کس تا دهد جواب مردمان در خلوت خود رفته به خواب بی تو جانا به چه حالی من از آن کوچه گذشتم کس نگرفت دستم و بر خاک نشستم من از دام عشق تو نرستم شکستم از این عشق شکستم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 16:14 توسط asad-ashori ( بینوا ی عشق)
|
|
||
|
|
|
|
|
دست کیمیا
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 19:31 توسط asad-ashori ( بینوا ی عشق)
|
|
||
|
|
|
|
|
شبانه اي ديگر
مي آيند ... ؟ مردان سپيدار از دور افق مي آيند مردانيكه هر كلامشان ، پيامشان صلابت و استقامتشان ، گواهشان ميايند و دختركان سيه چرُده ديار ما كه از واپسين دمادم شبانه گلايه مي كنند به دامن ، عطر دلاويز سپيده مي چينند و در خط سير آسفالت خيابانها خون راكد دل لاله ها را مي ريزند تا در گرگ و ميش بودن زمان بستر شرافت زنانه شان از تلالو خورشيد زمانه رنگ خون و سبزه را نشان دهد رنگ صامتي و بي تكلفي بر دل بشرهاي خواب خون ژيان دهد و مرحمي بر شكسته بال كبوتري سپيد رنگ كه زخم او از شقاوت شبانه ها حكايتي است بخاطر طبيعتي كه در وجود او نشاني از جوانه نيست بنام آن خروس تيره بخت قريه اي كه زير مه عبوس و تنگ آرميده است همه ، همه پيامي از سپيده مي دهد و ما در انتهاي شبانه اي گشاده چشم به تيره سو نظاره مي كنيم به دل اميد و وعده مي دهيم كه عاقبت سپاهي از سپيده بر سياهي زمان ما چيره مي شود و پرده شبانه را به ضربتي از هم مي درد و باز در انتهاي شبانه اي ز تيره سو و عده اي ... ؟ مردان سپيدار از دور افق مي آيند مرداني كه هر كلامشان ، پيامشان صلابت و استقامتشان ، گواهشان ... ؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 17:33 توسط asad-ashori ( بینوا ی عشق)
|
|
||
|
|
|
|
|
انتظار
ای کاش ترا ، مژده آمدنی می بود بــا تـو شــراب عشـق نــوشـیدنی می بود ای ســاقی دل شـــدگان دریـاب بی تو این دلشـدهٌ شـیدا افسـردنی می بود دلـم از دسـت دلـم خـــــون اسـت ای کاش بر این خونـبان افــــزودنی می بود تـو غـایـب و مـا در حســرت دیـــدار می شد اگر روزی بر غم، غمزدنی می بود ای گل باغ محمدی هستیم به انتظار کــه در انتـــظار، دلهـا پـژمــــردنـی می بود بشـارتی است ما را ، اشاره ای جانا دیـــدار گـل رویــت بـر مـا شـــدنـی می بود
سلام اي انتظــار انتظـــارم
سلام اي رهبر و اي يادگارم
سلامم بر تو اي فرزند زهرا
سلامم بر تو اي نـــاجي دنيا |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:44 توسط asad-ashori ( بینوا ی عشق)
|
|
||
|
|
|
|
|
ميلاد مظهر علم و عزت و عدالت و سخاوت و شجاعت، اسد الله الغالب، علي بن ابيطالب، مبارک باد.
علی ای هــمای رحمت تو چه آيتی خدا را دل اگر خدا شــناسی همه در رخ علـی بين
شب
ای تک ستاره شب ، با من دمی سخن گو از بیــکران ظلـمت ، داری نشـانـی از او هر سـو نظاره باشـی شـب را اشـاره باشـد یک یک ستاره ها را طرحی است از فرا سو ایـن چـرخـش زمـانـه ، آرامـش شـبانـه لطفی اسـت از خـداونـد بر عـارف خـدا جو جـویی اگر خـدا را بـر شـب دمـی نـظر کـن کیـن غـایـب بـه ظاهـر ، ظاهر شود ز هر سو آنان که شب پرستند از دل خـدا پرسـتند ای بسـته دیـده و دل کم گو دگر خـدا کـو گر طالب خـدایی یک شـب به شب سفر کن چون سـاربان شب را مولا علی است یا هو
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 11:48 توسط asad-ashori ( بینوا ی عشق)
|
|
||
|
|
|
|
|
روًیای خیالی
سلام خیال شعر من سلامی به وسعت چشمهای منتظر که از شبانگاه فانوس به دست بر افق می نگرد با دلی پرُ تشویش ، زیر لب ملتمس آمدنت را دارد مُضطرب ، نگرانم نکند وقتی می آیی خوابم ببرد ؟
اما ....نه بوی عطر دلاویز تنت که به تشبیه گُلهای بهاری است به مشامم حس می کنم با آمدنت کوچه باغ عشق من پُر از لطافت می شود حضور سبز تو را جوانه های قلب عاشقم نوید می دهد وقتی به باغ عشق من پا می نهی از عطر نفسهای تو مستِِ مست می شوم بیخود از خود ، آنچه هست می شوم اوج می گیرم در عالم خیال پا می نهم بدانجا که کس را راه نیست
همه عشق است و سرور همه تندیس زیبایی است چه عشقی ، چه خواستنی در وصف نمی آید رویای رویایی است همه دلدادگی و شور و مستی شهر ملائک ، شهر افسون و افسانۀ عشاق دشتها همه پُر گُل و الوان لاله و شقایق و نرگس آمیخته به هم سبزه ها شاد و با طراوت در نسیم باد رقص کنان باغ زیتون باغ خرما باغ انجیر و انار پیچیده در هم شاخه ها پیوسته به هم میوه های پُر بار آسمان صاف و تابش خورشیدِ بیقرار ابرها رنگ شیری در افق سوی دریا رهسپار کوهها سر به فلک کشیده استوار همه جا نور الهی جلوه می کند
برلب چشمۀ آب زلال مُشتی آب بر دست وصورت ، جرعه ای می نوشم چه خیالی است عجب رویایی است که در آن سخن از غم فردا نیست بلبلانش از عشق در آواز قُمری به تَرنُم در راز و نیاز گُلها در عشوه و ناز سنجاقکها در پرواز اینجاست سرچشمۀ آغاز
چرا مبهوت ...؟ خیال شعر من برخیز و با من بیا بدانجا که کس را راه نیست راه هموار است و چاه نیست راه بنگر راهبان بین در افق ایستاده نور به دست روشنی است آنچه بینی و هر چه هست ظلمت در فنا ، تاریکی بی معنا ست باغ و بستان بنگر ، شباب بهار برجاست در صبحِ روان چه شوری بر پاست در زمزمۀ باد سخنهاست تا عرش بلند آواز و نواست گوش فلک پُر از شور و غوغاست
سر تا به سر الحانِ خوشِ مرغِ چَمن باد را زمزمه با یاسمن سر خوش از این عشق باغ و دمن وه که چه بسیار در این بزم همچون تو و من شاداب و سر خوش اهل سخن گشته گریزان از این شورو دم اهَرمن
کران تا کران ، الحانِ خوش هستی است ساغر به کناره ، میخانه فارغ از می و مستی است هر چه بینی صاحب دلند کجا سخن ز بت پرستی است در این وادی خیال دیوانه عاقل شدنی است هر چه هست خواستنی است هر چه هست دوست داشتنی است چه خوابی ، چه خیالی مست کجاست ، مستانه کدامست کجا این حلال و آن یک حرامست در جویها جاری جای آب شراب است همه آبادی است کدام دیار خراب است آنچه پیداست در نظر اهل ریا حُباب است
خیال من رهسپار دشت بی حاصل گُم گشته در این وادی دیوانه و عاقل چسان در پی آید دامن کشان دل چه بیهوده گشتیم ز خود غافل سراسیمه به خود آمد و دیدم آنچه بود و هست خیال است خیال باطل
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 12:10 توسط asad-ashori ( بینوا ی عشق)
|
|
||
|
|
|
|
|
به چند یک بوسه از آن لعل شکر بار به چند است زآن قند مکیدن نه به صد با ر به چند است چندی است مرا غم نفرستادی و یادم ننمودی یک غم بفرستی به من زار به چند است هر غمزه ی چشم تو دوائیست ، به صد د رد یک ناز از آن نرگس بیمار به چند است زندانی مهر تو و محر وم ز رویت یک باره بگو قیمت دیدار به چند است صد بار به لب ، جان من آوردی و اینک جانم بستانی تو به یکبار به چند است لاف به عشقت زدم و هیچ نگفتی حالا تو جوابی بده گفتار به چند است مرهان از قفس عشق ، دلم را که میرد کنج قفست بند بر این باغ گرفتار به چند است |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:20 توسط asad-ashori ( بینوا ی عشق)
|
|
||
|
|
|
|
|
خطا
چنــانی که تــو گویی ، عشـق ز چهــره ام پیداسـت نشـــاید این تــوان گفت که در دلم چــه غوغاسـت این عشـــق و شــور و مسـتی ، نه از سر جوانی است دردی اسـت خانمانســوز کز پیرانه سـر هــویـداسـت مـا را بــس اسـت جـانا ، ایـن غمــــزه و اشــــارت داری بـه ســـر حـــکایت، نـوبـت بــه روز فــرداسـت با بــرق نگاهت آتش مزن درونم ، دیگر مکن فسونم آخــر تو کم ستم کن کاین خواسته ات چه بیجاسـت مــا را ز خـوش خیـالی خـاری اسـت رفـته در چشــم تـوفنــــده همــچو دریــا در ره دو صـــد بـلاهـاسـت تـا در بــهار هســـتی ، بـا شــــور و شــوق مســـتی با آفتاب حسنت برخوبان نظر کن تا فرصتی مهیاست در غـافـلــه عمر؛ مائیم و کهنه دلقی با کوله بار اندوه بر کـاروان شــبـیخون ، طـرار زبـده کار را خطاهاسـت بـیــنی اگـر چــه خنـــدم ، بـر خـود نمـی پســـنـدم اغـیــار عیــب کنــندم کایــن پیــر را چه تنهاسـت
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 12:38 توسط asad-ashori ( بینوا ی عشق)
|
|
||
|
|
|
|
|
فرا رسیدن سال نو عید باستانی افتخار آریایی بر سالکان ایرانی
مبارک و میمون باد
نــوروز
مُــــژده بـر فــروردیـن بهـــار آمـد بـوی گُل و ســــــبزه در کنـــار آمـد پرســتو به بـاز گشــت با نغـمه امیــد زمســتان ِ خســته را رهســــپار آمـد سـوز سـرما غافـل از فــردای خویـش در حصـر لشــکر نوروز گرفتــار آمـد وزش باد ِ نــوروزی در کــوه و دشـت هجوم برف و ســـرما به فکر فرار آمد درختـــان خفــــتـه در زمســـــتان را به تن جانی دوبـاره چــون نگـار آمـد ســال کهــنه چـــون کــوسِ پایان زد ســــال نـو پُر صــلابت و با وقـار آمـد بـلبـــلانِ مســــت و عـاشـــــــــق را دهیـــــــد نـویــــــد گلعــــــذار آمد ایـن همــه ســبزی و طـــــراوت عیــد لطـــــفی اســـــت کـه از کـردگار آمد
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 10:14 توسط asad-ashori ( بینوا ی عشق)
|
|
||
|
|
|
|
|
وصف ماه
امشــب اي مــاه چـه زيــبا شــده اي رخشــنده و پـُر نــور فـريــبا شـده اي هـالـة نـور تـو را زينـت صـد چنـدان داد تا به در حجـلة شـب عروس ديـبا شده اي به جمال رُخ تو سرو و چمن به نسيمي سرمست تو هم از سرمستي سرو و چمن خرسند و شكيبا شده اي شب كه آبسـتن رمز و راز خلـقت لايزلي اسـت در مكتب عشق تعليم گر مشـق الفبا شده اي از مهتـاب رُخ تو جمـله سـتارگان جلوه گرند همچون يوسـف ثاني در اين بزم تابا شده اي در منـظر ايــن شــب جــهان گســترده تا به فـردوس بـرين درخــت طوبا شـده اي
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 11:11 توسط asad-ashori ( بینوا ی عشق)
|
|
||